تبليغاتX
من و چادرم ، خاطره ها

من و چادرم ، خاطره ها
از لحظه ی عروجت بگو، از انتخاب های خدایی ات و از خاطره های آن
لینک دوستان
بخوانید و بدانید
خانواده ی من با این که چادری بودند، من هر وقت چادر مادرم را سرم می کردم خواهرم می گفت بهت نمیاد سرت نکن! البته گفتم که خواهرم خودش چادری بود! من خیلی دلم می خواست چادر داشته باشم ولی خواهرم هی مرا از چادری شدن می ترساند:" اگر چادر سرت کنی دیگر نمی توانی درش بیاوری ها! آن وقت دیگر بدون چادر حس بدی داری و...!"

تا این که من رفتم دانشگاه، با چند نفر هم خانه شدم که همه شان چادری بودند بجز من و یک نفر دیگر. آن یک نفر دیگر هم برای این که اسمی در کند و کار دانشجویی بهش بدهند چادر سر کرد.

بعد آن سه نفر هی به من می گفتند تو هم چادر سرت کن! اما من حرف های خواهرم جلوی چشمم رژه می رفت و می خواستم وقتی چادر سر کنم که مطمئن باشم دیگر آن را به زمین نخواهم گذاشت. توی مراسمات هیئت دانشگاهمان هم همه چادری بودند الا من و من آن وسط شاخ جمعیت بودم! در یکی از این مراسمات یک بار چادر یک نفر را که روی زمین رها کرده بود سرم کردم و همه گفتند به به چقدر خانوم شدی و چقدر  بهت میاد و...! بعد من خوشحال شدم و با خودم گفتم عجب چیز باحالی است این چادر که مرا خانم کرده و حرف خواهرم را به فراموشی سپردم. البته باز هم چادری نشدم!


   خلاصه توفیق شد که ترم پنج با دوستان به راهیان نور رفتیم. آنجا هم همه چادری بودند الا من! در مسیر برگشت از راهیان نور در قم، یکی از دوستان از روبروی حرم حضرت معصومه برای خودش چادر خرید. من هم خیلی آرزو داشتم چادر داشته باشم و دوستانم هم خیلی تشویقم می کردند چادر سر کنم ولی این بار افکار دیگری مانع می شد، از قضای قصه تف به ریا تف به ریا،!!!، حقیر شاگرد اول کلاس هم بودم و از حرف مردم و به خصوص همکلاسی هایم می ترسیدم که پشت سرم حرف در بیاورند و بگویند که به خاطر این که بدون کنکور برود ارشد چادر سرش کرده!

خلاصه اینکه باز هم من چادر نگرفتم تا این که سال بعد هم توفیق مستدام شد و باز به سفر راهیان نور رفتیم. بعد من در مسیر برگشت از همانجایی که سال پیش دوستم چادر گرفته بود، برای عیدی خودم، چادر گرفتم. 

رسیدم تبریز! رفتم پیش داداشم که آنجا سربازی اش را می گذراند: گفت به به راحله خودتی! چقدر خانوم شدی! کلاٌ این داداشم خوشحال شد. بعد رفتم خانه. مادرم گفت آفرین بزرگ شدی! خواهرم گفت باز دوباره گنده شدی! دامادمان گفت توی این گرما می خواهی چادر سرت کنی؟ زمستان که بود سر نمی کردی...! اما من دیگر به حرف هیچ کس اهمیت ندادم.

   دوباره آمدیم دانشگاه! هم خانه ای های من خوشحال شدند و تعجب هم کردند. روز اولی که با چادر سر کلاس رفتم هر کسی یک جور نگاهم می کرد. یک عده متفکرانه: یک عده خوشحال: یک عده با بدبینی: و یک عده هم پشت سرم مسخره ام می کردند...

پ۰ن:

 ۱- آن هم خانه ای را یادتان هست که گفتم بجز من او چادری نبود و به خاطر کار و وجهه و ... چادر سرش کرد؟ بعدا چادر سر کردن را کنار گذاشت!

۲- من واقعا با چادر به آرامش رسیدم و این حرف از روی تعارف نیست.

۳- یک روز هم چادرم پاره شد و هم خانه ی چادری ام گفت اشکالی ندارد بیا بدون چادر برو دانشگاه، مثل اولش که چادری نبودی! بعد من گفتم نههههه! من باید با چادر بروم دانشگاه، و سرانجام چادر صاحبخانه مان را قرض گرفتم و با آن به دانشگاه رفتم!!!

نسیم بهار ارسال در وبلاگشون

..................................

لینکهای مرتبط:

شما هم دعوتید: دعوت نامه ی اولین فراخوان وبلاگی من و چادرم با موضوع " چی شد چادری شدم؟"

خاطره های شرکت یافته در این فراخوان تا این لحظه

خادم الزهراهای این طرح : لیست خادمان افتخاری اولین فراخوان من و چادرم تا این لحظه

اگه شما هم چادر رو به عنوان پوشش انتخاب کردید یا از چادر خاطره ی جالبی دارید لطفا همین الان خاطره تونو بفرستید و به همراهان این فراخوان وبلاگی بپیوندید

لبخند رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها نصیبتون



برچسب‌ها: حرف مردم, راهیان نور
[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 7:48 ] [ من چادرم را دوست دارم ]
داغ کن - کلوب دات کام

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

تقدیم به امام رئوفم! حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که برای نعمت چادرم او واسطه ی فیض شد برای دخترکی که بسیار امید به مهربانی اش بسته بود و بسته است.

به یاد چشمان نگران امام زمانمان

و به امید لبخند رضایت حضرت زهرا

....
سلام
به این وبلاگ قربة الی الله لینک دهید

امکانات وب





Powered by WebGozar

جنبش سایبری: بصیرت علوی لبیک یا خامنه ای

کلیک کنید
حجاب زینت آفرینش