دویست و شصت و هفتمین خاطره چی شد چادری شدم: یه مذاکره ی حسابی با خودم در ده سالگي
شاید برای اونایی که از بچگی چشمشون به بودن چادر عادت کرده اینکه بخوان بگن چی شد چادری شدن سخت باشه ، شاید بهتر باشه بگم چی شد چادری موندم...
خب من توی یک خانواده ی مذهبی به دنیا اومدم و بزرگ شدم از اون خانواده هایی که مادر خونه وقتی دخترش سه چهارساله میشه یه چادر گل گلی خوشگل براش میدوزه از اون چادرایی که زمینه شون سفیده و گلهای کوچولوی سبز مغز پسته ای توش خودنمایی میکنه از اون چادرایی که لبه شون با یه نوار توری سبز رنگ دوخته شده از اون چادرایی که وقتی میخواستیم سرمون بکنیم کشش رو مینداختیم دورگردنمون و چادر و میاوردیم جلو بعد یهویی با دست مینداختیمش عقب...
این اولین چادر من بود که خیلی هم دوسش داشتم بعدِ این چادر وقتی 5 ساله شدم یه چادر با گلهای صورتی ریز برام دوختن که من عاشق لطافت پارچه ش بودم...
خب همیشه داستان به این گل و بلبلی هم نیست که من تعریف کنم شماها هم یه آهی بکشید و بگید یادش بخیر...
من چادر داشتم ولی طبیعتا توی اون سن و سال چادری نبودم فقط گهگداری که بیرون میرفتیم سرم میکردم برعکس روسری که من یادم نمیاد وقتی بوده باشه که ازش جدا باشم
خب واقعیتش من از بچگی از عروسک بازی و خاله بازی به طرز عجیبی نفرت داشتم جوری که هنوزم حرف بچگی های من كه پیش میاد میگن تو اصلا روحیاتت دخترونه نبود
ته تغاری بودم، با کلی فاصله ی سنی با خواهر و برادرم و طبیعتا خییییلی برام عروسک و اسباب بازی میخریدن ولی من همه ش دوست داشتم بدوم. عاشق هفت سنگ و کش بازی(یه بازی بسیار پرتحرک بود)و قایم موشک و گرگم به هوا و دوچرخه سواری بودم تو عالم بچگی برای خودم دوتا بُعد قائل بودم وقت بازی بی چادر، وقت خیابون چادری
زندگی به همین منوال می گذشت تا اینکه یک روز از روزای هفت سالگیم که خیلی خوب یادمه ظهر به شدت گرم یکی از شهرای جنوبی بود و همراه این گرما طوفان خاک هم حسابی حال و هوای شهرو دمغ کرده بود و هیچ احدالناسی جرات بیرون اومدن از خونه رو نداشت یه سوال برای زینب کوچولو پیش اومد و اون اینکه چه زوریه چرا من باید هروقت میخوام برم بیرون روسری سر کنم من که هنوز به سن تکلیف نرسیدم تازه شم کلی مونده تا 9 سالگی اصلا نمیخوام...
به سرعت هم با یک حس غرور رفتم پیش مادرم و گفتم من نمیخوام روسری بپوشم من که هنوز به سن تکلیف نرسیدم...
انتظار داشتم مادرم باهام مخالفت کنه یا خلاصه دعوایی تشری چیزی ...
مامانم با یک آرامش خاصی که فقط از چشمای یک مادر میتونه تراوش کنه نگام کردن انگار اصلا از حرفم تعجب نکردن و جالب تر انگار منتظر بودن من این حرفو بزنم
خیلی راحت گفتن خب نپوش
من با چشمای گرد شده که اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشت گفتم نپوشم؟
گفتن نه نپوش .
به همین سادگی
من واقعا متعجب بودم از حرف مادرم و توی دلم داشتم شماتتشون میکردم که عجب مادری آخه انقدر ساده...
آخه من دنبال مجوز آزادی بودم انگار دنبال حق انتخاب میگشتم دنبال این بودم که ببینم جایگاهم کجاست و آماده بودم تا برايش مبارزه كنم
گفتم یعنی الان همینطوری برم توی کوچه؟
گفتن برو
رفتم به طرف در ورودی خونه قبلا گفتم که هوا چقدر گرم بود توی اون هوا دیدن حیوانات هم بیرون از خونه بسیار عجیب بود چه برسه به آدمیزاد
آروم درو باز کردم یواشکی از لای در سرمو بردم بیرون و یه نگاهی انداختم به کوچه هیچ کس نبود یهو تنم لرزید خیلی حس بدی بود به 10 ثانیه نکشید که در و بستم و پناه آوردم به خونه از اون روز دیگه هیچ وقت روسری از سرم نیفتاد...
خب این داستان مال باحجاب شدن من بود
حالا بریم سراغ این پاره ی تنم پاره ی تن که چه عرض کنم؛ خودم. من و چادرم یکی هستیم از وقتی همراهم شد دیگه با من موند و تنهام نذاشت...
خب یادتونه گفتم من اصلا به بازی های آروم دخترونه علاقه ای نداشتم؟
از اون جایی که من تا سن هفت سالگی به شدت بیمار بودم و دائما بین خونه و بیمارستان در حال تردد بودم خیلی تا اون سن بستر تخلیه ی انرژی برام بوجود نیومده بود ولی وقتی که دیگه تقریبا خوب شدم...
خب اصلا نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم مادرم برام یه تونیک بلند با شلوار دوخته بودن که من با روسری میرفتم و بازی میکردم
توی محیطی که ما زندگی میکردیم اینکه یه دختر 8-9 ساله با روسری بیاد بیرون اوج امل بودن بود . دائما باید تمسخر و تیکه و کوته فکریشون رو تحمل میکردم
الحمدلله با پشتوانه ی فکری خونواده م نجات پیدا کردم از اون دوره ....
خلاصه روزگار گذشت تا اینکه من 10 ساله شدم دیگه واقعا احساس میکردم که بزرگ شدم دیگه احساس میکردم برای یه دختر به سن و سال من اصلا خوب نیست که توی تصمیمش ثابت نباشه تا اون موقع من هم چادری بودم، هم نبودم. برای مدرسه و خیابون سر میکردم ولی موقع بازی درمیاوردم
تابستونه 10 سالگیم که رسید دیگه یه مذاکره ی حسابی با خودم گذاشتم از اون تابستون با خودم عهد کردم که دیگه چادرم رو درنیارم اصلا دیگه چادر برام یه مفهومی داشت به بزرگی حیای دخترونه، به بزرگی خانوم بودن تسلیم عقلم شدم و الحمدلله الان با گذشتن چندین سال از اون ماجرا سر عهدم با خودم موندم و از خدا میخوام که نظر رحمتش رو تا پایان به همه ی اونایی که چادر رو برای بهتر بودن انتخاب کردن عنایت کنه...
زينب م ارسال با ايميل
.................................
لینکهای مرتبط:
شما هم دعوتید: دعوت نامه ی اولین فراخوان وبلاگی من و چادرم با موضوع " چی شد چادری شدم؟"
خاطره های شرکت یافته در این فراخوان تا این لحظه
خادم الزهراهای این طرح : لیست خادمان افتخاری اولین فراخوان من و چادرم تا این لحظه
اطلاعیه شماره 1: کتاب مجموعه خاطرات چی شد چادری شدم منتشر شد
اطلاعیه شماره 2: وبلاگ بانک تجربه ها افتتاح شد . شما هم تجربه های تلخ و شیرین زندگی تونو که فکر می کنید می تونه به دیگران کمک کنه رو به این وبلاگ بفرستید، شاید تجربه ی شما به افراد زیادی کمک کنه.
طرح های مشابه:چی شد اهل مسجد شدم؟ ، چی شد اهل نماز اول وقت شدم؟ ، چی شد با شهدا آشنا شدم؟
لبخند رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها نصیبتون
تقدیم به امام رئوفم! حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که برای نعمت چادرم او واسطه ی فیض شد برای دخترکی که بسیار امید به مهربانی اش بسته بود و بسته است.