سيصد و پنجمين خاطره چی شد چادری شدم: چادر نجاتم داد
سلام
من هفده سال دارم. هفت ساله بودم كه از زادگاهم اهواز به دليل شرايط كاري پدرم به اصفهان مهاجرت كرديم. در اصفهان غريب نبوديم اكثر خانواده ي مادرم در اين شهر بودند اما حدود يك سال بعد از مهاجرت ما به دليلي كه هرگز نفهميدم پدرم با دايي بزرگم قطع رابطه كرد.
با اين اتفاق تمام خانواده ي مادرم با ما قطع رابطه كردند و ما خيلي تنها شديم. راستش همه مي گفتن كه پدرم مقصره. ايشان جانباز هستند و و به خاطر شرايط خاصشان گاهي زود عصباني مي شوند . اقوام هم اين مسئله رو بهانه كردند و گفتند مشكل از ايشان بوده.
شرايط بدي بود ما

تقدیم به امام رئوفم! حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که برای نعمت چادرم او واسطه ی فیض شد برای دخترکی که بسیار امید به مهربانی اش بسته بود و بسته است.