سيصد و پنجمين خاطره چی شد چادری شدم: چادر نجاتم داد

سلام

من هفده سال دارم. هفت ساله بودم كه از زادگاهم اهواز به دليل شرايط كاري پدرم به اصفهان مهاجرت كرديم. در اصفهان غريب نبوديم اكثر خانواده ي مادرم در اين شهر بودند اما حدود يك سال بعد از مهاجرت ما به دليلي كه هرگز نفهميدم پدرم با دايي بزرگم قطع رابطه كرد.

با اين اتفاق تمام خانواده ي مادرم با ما قطع رابطه كردند و ما خيلي تنها شديم. راستش همه مي گفتن كه پدرم مقصره. ايشان جانباز هستند و و به خاطر شرايط خاصشان گاهي زود عصباني مي شوند . اقوام هم اين مسئله رو بهانه كردند و گفتند مشكل از ايشان بوده.

شرايط بدي بود ما

ادامه نوشته

سيصد و چهارمين خاطره چی شد چادری شدم: زير سايه ي شناخت بهتر از دين

سلام

من تو یك خانواده غیر مذهبی بزرگ شدم، -منظورم از غير مذهبي ، بي بندو بار نيست اما مثلا- هیچ وقت نماز تو خانواده ما عرف نبوده و نیست، هر کی دلش بخواد میخونه و هر کی نخونه براش عار نیست

منم سرخوش روز های نوجوانی، گاهی میخوندم گاهی نه! با اين حال شايد براتون جالب باشه كه همیشه حجابم رو رعایت میکردم البته حجابی که از نظر خودم حجاب بود و الان که یادم میاد به خاطرش خجالت میکشم! فکر میكردم همین که جایی از بدنم دیده نشه کافیه و انواع مانتو های تنگ و کوتاه رو میپوشیدم

چادر هم تو خونواده عرف نبود و اگه

ادامه نوشته

سيصد و سومين خاطره چی شد چادری شدم: مهر مادری خانوم حضرت زهرا

هميشه حتی قبل از چادری شدنم به خاطر اینکه چادر در خانواده ما یک ارزش حساب میشد به چادر علاقه داشتم!

يادمه دو سال قبل از چادری شدنم با دوستان در سلف دانشگاه بودیم که یکی از بچه های چادری جمع (که البته چادر را خانواده براش انتخاب کرده بودن) از رفتنش به شهربازی و اينكه تو اون فضا تنها دختر جوان چادری خودش بوده! تعريف كرد و ناگهان با شماتت تعدادي از دوستان قرار گرفت كه

ادامه نوشته

12 خاطره ( 290 تا 301 مين خاطره) چی شد چادری شدم: باز هم چي شد چادري شدم موضوع انشاء شد

باز هم چي شد چادري شدم موضوع انشاء شد به همت منتظر المهدي معلم خوب پايه ي ششم ابتدايي كه امسال سال سوم هست كه خاطرات دانش آموزانش را برايمان ارسال مي كنند ( سال اول ، سال دوم )

خواهر خوب و دغدغه مندم اجركم عندالله

و اما خاطره ها:

فاطمه سادات.م:

من از وقتی یاد دارم چادری بودم زیرا در خانواده مذهبی متولد شده و زندگی می کنم. مادرم می گوید:« از همان ابتدا وقتی که خیلی کوچک بوده ای مقنعه به سر داشتی، وقتی که توانستی روی پایت بایستی مادر بزرگت برایت یک چادری زیبا دوخت، اما این چادر سرکردن طوری بود که اگر خسته می شدی آن را از سر برمی داشتی به تو ایراد نمی گرفتیم.»

یعنی

ادامه نوشته

دویست و هشتاد و يكمين خاطره چی شد چادری شدم: خوبي هاي چادر به گفتن نمي آيد

من از همان كودكي به چادر علاقه داشتم اين علاقه را همه مي دانستند بالاخره از كلاس اول رسما چادري شدم.

آن موقع همه تعجب مي كردند حتي بعضي دعوايم ميكردند كه چرا از الان چادر سرت مي كني؟ اما اين حرف ها روي من تاثير نداشت وقتي مي دانيم كاري درست است نبايد سن و سال را بهانه ي ترك آن كار كنيم. تازه من كه آن همه چادر را دوست داشتم حتي به خاطرش گريه كرده بودم و خيلي هم خوب آن را سرم مي كردم چرا به من اعتراض مي كردند؟

خلاصه

ادامه نوشته

دویست و هشتادمين خاطره چی شد چادری شدم: من عاشق امام رضام، همين دليل كافيه

يادم مياد وقتي كوچك بودم، عاشق امام رضا بودم . الان هم هستم اگرچه هيچ وقت مشهد نرفتم...

من از كتابهايي كه در مورد امام رضا بود و مي خوندمشون فهميدم كه امام رضا خيلي خوشش مياد دخترا شبيه حضرت زهرا حجاب داشته باشند، چادري باشن

از همون موقع

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و نهمین خاطره چی شد چادری شدم: برخورد خوب پدر و مادرم

بيشتر وقت ها چادر سرم مي كردم تا نوروز 1390

يادم هست مادرم چادرم را شسته بود و همان موقع هم مي خواستيم به خانه ي مادربزرگم براي عيد ديدني برويم

من لباسهايم را پوشيدم اما وقتي از خيس بودن چادرم مطلع شدم به مادرم گفتم: شما برويد، تا چادرم خشك شود خودم را مي رسانم ولي مادرم اصرار به آمدن من داشت و گفت حالا با مانتوات بيا . من ناراحت شدم نمي خواستم بدون چادر بروم با چشماني خيس و صدايي لرزان مي گفتم: نه نه نه من بدون چادر جايي نمي روم...

مادر و پدرم

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و هشتمین خاطره چی شد چادری شدم: در آرزوي تو به قصد كوي تو

ماجراي گرايش دوباره ي من به سمت خدا از حدود دو سال پيش شروع شد وقتي با همه وجود احساس كردم دلم گمشده اي داره كه بدون او نمي تونه آروم بگيره. شروع کردم به مطالعه درمورد خیلی چیزها. خیلی راهها که بشه با بودنش توی زندگیم کمی آرامش داشته باشم و هیچکدوم اقناعم نکرد.

روزهای بدی بود.خیلی بد و هر روز حالم بدتر مي شد تا اينكه يك روز تصميم گرفتم به يك جاي دور برم جايي كه در آن احساس آرامش كنم حتي به فرار از خونه هم فكر كردم و همين طور كه ذهنم گزينه هاي مختلفي رو به عنوان مقصد جستجو ميكرد بی اختیار، ناخودآگاه تصویر کعبه اومد جلوی چشمم و شدم پراز آرامش. حس کردم بهترین مکان برای آرامش کعبه ست.

حالم خیلی خرابتر شد. من کجا

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و هفتمین خاطره چی شد چادری شدم: هديه ي زيباي پدرم از جنس هدي للمتقين

16ساله بودم وهنوز با مانتو وشلوار ولی تقریبا با حجاب به مدرسه میرفتم خواهرای بزرگترم چادری بودن و من هم قاعدتا باید دیر یا زود چادری میشدم ولی حس خوشایندی به این کار نداشتم چون معتقد بودم حجابم کامله و نیازی به چادر ندارم....

مادرم اصرار میکرد چادر بپوشم ولی پدرم هیچ واکنشی نشان نمیداد با اینکه خیلی اهل تقوا بود ونماز شبش ترک نمیشد....خودم هم تعجب میکردم....نمیدانم شاید منتظر زمانی بود تا به فرزندش معنی حجاب برتر را یاد بدهد نه فقط لفظ آن را....

و زمانی نگذشت که بهترین زمان را برای یک خاطره ی شیرین برای فرزندش خلق کرد....

یادم هست غروب بود

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و ششمین خاطره چی شد چادری شدم: محبت به حضرت عباس دستم را گرفت

من امسال ان شاالله ١٣سالم ميشه، توي خانواده اي بزرگ شدم كه پدرم نماز شبش ترك نشده و مادرم ختم قرآن دارن ، اما تو كل خانواده مون فقط يكي از خاله هام چادري هست ديگه بقيه حتي مادرم هم حجاب كاملي نداشتند، يعني مانتوي بلند و پوشيده مي پوشيدند موهاشونم زياد پيدا نبود ولي خب كاملا هم پوشيده نبود. طبيعتا من هم حجاب كاملي نداشتم.

از ٥سالگي ارادت خاصي به حضرت عباس(ع)داشتم، چون مادرم از بچگي برايم از دلاوري ها و رفتارهاي زيباي ايشان تعريف ميكردند ،٦سالم بود كه مي گفتم منو توي حرم حضرت عباس(ع)دفن كنيد، اما همين بچه ي ٦ساله وقتي محرم تموم مي شد دوباره  …

مدرسمون

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و پنجمین خاطره چی شد چادری شدم: نشانه ي محبتم به اهل بيت عليهم السلام

 از بچگی چادر را دوست داشتم، ماه محرم همیشه چادر سر می‌کردم، یه دوره کوتاه هم وقتی ابتدایی بودم سر کردم ولی چون فقط از سر ذوق بود کنار گذاشتمش، نگه داشتنش برام سخت بود.

کم کم بزرگ شدم، عاشق اهل بیت بودم ولی به حجاب اعتقادی نداشتم،کسی نبودم که چیزی رو بدون دلیل قبول کنم و هیچکدوم از دلایلی که افراد مختلف برام می آوردن هم قانعم نمی‌کرد.

من چادر را بخاطر زیبایی و کشش خاصی که به اهل بیت داشتم، دوست داشتم اما حجاب رو جور دیگه ای تعبیر می‌کردم. و طبق اون تعبير، دلیلی برای آن قدر پوشوندن خودم پیدا نمی‌کردم.

بدحجاب بودم، خیلی بدحجاب و به خاطرش از خیلی ها حرف می‌خوردم و همین منو از چادر دور می‌کرد، اما برایم مهم نبود. مادرم هم

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و چهارمین خاطره چی شد چادری شدم: يك حديث جواب تمام ترديدهايم را داد

مي خواهم يك بار با دقت و رها از عادت هميشگي ببينم، چشمهایم را می گشایم و به آنی خشکم می زند! چه دنیای رنگینی شده؛ چرا همه مي كوشند جسمشان را زيباتر نشان دهند و نگاه ها را به سوی خود جلب می کنند. بیشتر که دقت می کنم می بينم عده ای چه "بی پروا" تلاش مي كنند ظاهرشان را نشان دهند! و من نیز گویی در میان آنانم!

"بي پروا" نه! زیادی مثبت است! بگذار به دنبال واژه ي مناسبتري  باشم، نه بگذار به دنبال خودم باشم! خودم...

بگذار

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و سومین خاطره چی شد چادری شدم: وقتي او ديگر سوم شخص غائب زندگي ام نبود

اوضاعمون همه جوره بد بود. تازه به شهر اومده بوديم و زندگيمون بي ريخت بود چون شوهرم كار درست حسابي نداشت

به دختر هاي ترگل ورگل شهر كه نگاه مي كردي فكر مي كردي هر كدومشون يك پرنسس هستند كه تازه از زر ورق بيرون اورده باشنشون.

به نظر مي رسيد هيچ كدومشون كلمه اي به نام"مشكلات "در لغت نامه زندگي شون ندارن.

مدتي بود داشتم سعي مي كردم مثل اونا باشم...خوش تيپ (با تعريف اونا) و بي خيال..

اما

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و دومین خاطره چی شد چادری شدم: دليلي براي چادري نشدن نديدم

عنوان وبلاگ رو که دیدم "چی شد چادری شدم؟"  لبخند ملایمی روی لبام نقش بست. خاطره های زیادی همزمان به ذهنم هجوم اوردن. خیلی دوست دارم مثل بقیه خاطره ی چادری شدنمو بفرستم، ولی نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم! راستش هنوز باورم نشده چادری هستم! خدایا، این منم که پوشش حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) رو انتخاب کردم؟

به حجاب اعتقاد نداشتم، نه من و نه هیچکدوم از اطرافیانم. نماز هم نمیخوندیم. اوایل زندگی ساده ای داشتیم، همه ی ما. ساده، مهربون، صمیمی، خاکی... اما با گذشت زمان آدما عوض میشن. پول که وارد زندگی ما شد، همه چیز تغییر کرد. اونقدر سقوط كرديم كه مهمونی هامون بدون نوشیدنی های الکلی و رقص برپا نمیشد. یا اگه یه مهمونی بدون این ویژگی ها بود اصلا خوش نمیگذشت!

در مجالس خودمونی که

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و يكمین خاطره چی شد چادری شدم: كافي ست بدانيم چرا آمده ايم

از سوم دبستان خیلی چادر را دوست داشتم، چون از سادات هستيم پدرم برایم یک چادر مشکی خریده بود که خیلی زیبا و گران قیمت هم بود. به سن اول راهنمایی که رسیده بودم یک حس زیبا و ویژه ای نسبت به خداوند در وجودم پیچیده بود. زمان بلوغ بود، دوستانم به کارهای فرعی و بی اهمیتي كه در اين دوران ممكن است جالب جلوه كند فکر می‌کردند، اما من عاشق خدا شده بودم با تمام وجود. یک کشش درونی بود. شايد همین کشش باعث می‌شد که دوست داشته باشم چادر بپوشم و بالاخره تصمیم گرفتم چادرپوشيدن را شروع كنم. به دوستانم هم گفتم فردا با چادر می آیم مدرسه. اما همان روز اول پدرم به من گفتند چادرت بلند است الان اندازه ات نیست بگذار یک موقع دیگر بپوش، من نوجوان بودم و ازین مخالفت پدر، سریع به غرورم برخورد!

چادر نپوشیدم و گفتم دیگر اصلا چادر نمی پوشم! نوجوانی بود دیگر!

در دوران راهنمایی و دبیرستان

ادامه نوشته

دویست و هفتادمین خاطره چی شد چادری شدم: نه معجزه، نه خواب، نه حتي معامله

خیلی وقت نمیشود که چادر سر می کنم اما این چندصباح هرکسی که مرا می شناخته و متوجه این موضوع شده با کنجکاوی پرسیده که واقعا چادری شدی؟ برای چی؟ ئه تویی؟ و این چنین واکنش هایی بعضا شیرین و اکثرا تلخ، بسته به موقعیت هم یا تنها با یک لبخند جواب دادم یا تک جمله و توضیحات بیشتر، دوست عزیزم سوال کرد چند نفر دیگری از دوستان مجازی  هم پرسیده بودند برای خودم هم بد نیست که مرور کنم راه آمده را...

از کجا آمده ام،آمدنم بهر چه بود،به کجا می روم و ...

راستش را بخواهید نه معجزه ای دیدم-آنچنان که عرف انتظار دارد-نه خواب و خیال نه حتی معامله(بعد از قبول چادر یکبار آمدم به خدا گفتم فلان

ادامه نوشته

دویست و شصت و نهمین خاطره چی شد چادری شدم: انتخابهاي برتر به خاطر خدا، سخت نيستند، خواستني اند

به نام خدا

چی شد چادری شدم؟

اولش به نظرم سوال بی اهمیتی اومد، یا شاید بهتر بگم ، به نظرم جوابم بی اهمیت اومد. اما چند دقیقه ای که روش فکر کردم ، دیدم نه انگار باید بیشتر فکر کنم! شاید دلیلش اونقدرها هم ساده نبوده!

نمیخوام ازین بحثا کنم که چقدر حجاب موثره ، که مثلا اگه به یه آدم خیلی گرسنه یه دیس پلوکباب بدی بعد بگی نخور ، چه حالی میشه، بی حجابی هم یه جورایی همون اثر رو داره ، نمیخوام بگم خانومها تو کنترل کردن روابط زن و مرد خیلی قوی تر از آقایونن، نمیخوام بگم اینها ترفند غربه واسه ضعیف تر کردنمونه و بهونه ای برای استثمار زن، (چقدر هم نگفتم! منظورم اینه که نمیخوام از دلایل عقلی اش صحبت کنم ، که اون خودش یه مبحث گسترده و تخصصیه)

مي خوام ماجراي چادري شدم خودم رو تعريف كنم

درسته که

ادامه نوشته

دویست و شصت و هشتمین خاطره چی شد چادری شدم: وقتي ظرف مرا بشكست ليلي

بسم الله الرحمن الرحیم

من متولد 1359 صادره از تهران...

در جواب اين سوال كه چي شد چادري شدم بايد بگم خیلی طول کشید ....متاسفانه....

از کودکی به همراه مادرم به مجالس محرم و روضه و زیارتگاهها میرفتم و ناخوداگاه لذت میبردم اين مجالس و اماكن متبرك كه نام اهل بيت بر آنها بود بهم آرامش عجیبی میدادن! اهل بیت رو دوست داشتم، دعا میکرد، با خدا حرف میزدم و خوابهای عجیبی میدیدم.... اما حجاب در خانواده ی ما معنی نداشت و به قولی نوعی بی کلاسی بود...  اگرچه در عین بی حجابی خیلی حواسم به رفتار و برخوردم بود.

با اين همه از

ادامه نوشته

دویست و هفتاد و يكمین خاطره چی شد چادری شدم: كافي ست بدانيم چرا آمده ايم

از سوم دبستان خیلی چادر را دوست داشتم، چون از سادات هستيم پدرم برایم یک چادر مشکی خریده بود که خیلی زیبا و گران قیمت هم بود. به سن اول راهنمایی که رسیده بودم یک حس زیبا و ویژه ای نسبت به خداوند در وجودم پیچیده بود. زمان بلوغ بود، دوستانم به کارهای فرعی و بی اهمیتي كه در اين دوران ممكن است جالب جلوه كند فکر می‌کردند، اما من عاشق خدا شده بودم با تمام وجود. یک کشش درونی بود. شايد همین کشش باعث می‌شد که دوست داشته باشم چادر بپوشم و بالاخره تصمیم گرفتم چادرپوشيدن را شروع كنم. به دوستانم هم گفتم فردا با چادر می آیم مدرسه. اما همان روز اول پدرم به من گفتند چادرت بلند است الان اندازه ات نیست بگذار یک موقع دیگر بپوش، من نوجوان بودم و ازین مخالفت پدر، سریع به غرورم برخورد! چادر نپوشیدم و گفتم دیگر اصلا چادر نمی پوشم! نوجوانی بود دیگر!


در دوران راهنمایی و دبیرستان

ادامه نوشته

دویست و شصت و هفتمین خاطره چی شد چادری شدم: یه مذاکره ی حسابی با خودم در ده سالگي

یا رب نظر تو برنگردد...

شاید برای اونایی که از بچگی چشمشون به بودن چادر عادت کرده اینکه بخوان بگن چی شد چادری شدن سخت باشه ، شاید بهتر باشه بگم چی شد چادری موندم...

خب من توی یک خانواده ی مذهبی به دنیا اومدم و بزرگ شدم از اون خانواده هایی که مادر خونه وقتی دخترش سه چهارساله میشه یه چادر گل گلی خوشگل براش میدوزه از اون چادرایی که زمینه شون سفیده و گلهای کوچولوی سبز مغز پسته ای توش خودنمایی میکنه از اون چادرایی که لبه شون با یه نوار توری سبز رنگ دوخته شده از اون چادرایی که وقتی میخواستیم سرمون بکنیم کشش رو مینداختیم دورگردنمون و چادر و میاوردیم جلو بعد یهویی با دست مینداختیمش عقب...

این اولین چادر من بود که خیلی هم دوسش داشتم بعدِ این چادر وقتی 5 ساله شدم یه چادر با گلهای صورتی ریز برام دوختن که من عاشق لطافت پارچه ش بودم...

خب همیشه داستان به این گل و بلبلی هم نیست که من تعریف کنم شماها هم یه آهی بکشید و بگید یادش بخیر...

من

ادامه نوشته

دویست و شصت و ششمین خاطره چی شد چادری شدم: نمي خواستم حجابم حداقلي باشد

ابتدا  حجاب را دوست نداشتم و بالاجبار روسری و مانتو میپوشیدم چون آنرا دست و پا گیر میدانستم تا اینکه در دبیرستان با دختری مومن دوست شدم او مرا به چادر تشویق میکرد و میگفت تو که مادرت هم چادری است چرا اینطوری هستی؟!

آن وقتها حتي تقیدی به پوشاندن موهایم هم نداشتم دوستم بهم میگفت اینکار حرامه اگه موهات بیرون باشه چه یه تاره مو چه یه وجب فرقی نمیکنه، بالاخره مخالفت با امر خداست. با همين حرفهاي دوستم و تشويق هايش حجابم اصلاح شد ولی کماکان زیر بار چادر نمیرفتم.

تا اینکه

ادامه نوشته

دویست و شصت و پنجمین خاطره چی شد چادری شدم: انس با چادر مرا بدان علاقه مند کرد

من چادری شدنم را مدیون معلمم هستم.

یادم میاد بچه که بودم نماز خوندن رو دوست داشتم ولی چادرم رو با غر و ناله سرم میکردم که البته کسی مرا مجبور به سر کردن چادر نمیکرد همون موقع هایی هم که آزمایشی چادر سرم می کردم از آن خوشم نمی آمد و خلاصه تا کلاس دوم با حجاب کامل ولی بدون چادر بودم .

کلاس سوم قبل از جشن تکلیف، معلممان اعلام کرد که

ادامه نوشته

دویست و شصت و چهارمین خاطره چی شد چادری شدم: نمی خواستم به من هم اینگونه نگاه شود

تا دوره دوم بیرستانم از زندگی چیزی نفهمیدم و در دوران کودکی و نوجوانی سیر میکردم تا اینکه پیش دانشگاهی چادر زدم خیلی راضی بودم احساس امنیت داشتم حتی احساس میکردم در پرتو حجابی که میگیرم نمازهایم رنگ تازه ای به خودشون گرفتند .

اما از جانب خانوادم زیاد تشویق نشدم همشون میگفتن دست و پاگیرت شده و تو قادر به مهار کردن چادر نیستی اونقدر روی من کار کردند تا من سست اراده هم چادر رو کنار گذاشتم .

چندسالی حتی در دوران دانشگاه هم مانتویی بودم . اما گاهی وقتی بیرون میرفتم

ادامه نوشته

دویست و شصت و سومین خاطره چی شد چادری شدم: قلب هایی به سپیدی مقنعه های دبستان

روز به روز بیشتر عاشقش می‌شوم. چادرم را می‌گویم. الان درست سه سال و یک ماه و نه روزه که چادری شده ام.

تصمیمم ناگهانی نبود. از همان دوران ابتدایی چادر را دوست داشتم اما مادرم همیشه می‌گفت توی دست و پایت می‌پیچد و زمین می‌خوری.

اولین دوستم در دوران ابتدایی دختری بود به نام لیلا که چادری بود. به نظرم خیلی خانم و با وقار بود! با بقیه بچه ها فرق می‌کرد. عاقل بود خیلی. برای همین منم به چادر علاقه مند شدم. کلاّ چادر در فامیل درجه یک اصلاً معمول نبود. همه حجاب معمولی داشتند. خیلی ها هم اصلاً معتقد به حجاب هم نبودند.  اما مهم مادرم بود که با وجودیکه چادر نداشت حجابش کامل بود. مخالفتش هم فقط برای این بود که می‌گفت نمی‌توانی چادر را نگه داری. آخر از این چادرهای دانشجویی که جای آستین دارند و کنترلشان خیلی آسان است نبودآن موقع ها.

کلاً خانواده مذهبی ای هم نبودیم. مذهب در حد نماز و روزه و حجاب معمولی. فقط

ادامه نوشته

دویست و شصت و یکمین خاطره چی شد چادری شدم: رفع کمبود آنچه برای عملی کردن تصمیمم لازم بود

تو دوران مدرسه همیشه عضو بسیج بودم ،تا اینکه حدودا 6 سال پیش یعنی بعد از کنکورم قرار شد که رتبه های خوب کنکور رو به اردوی مشهد ببرن

اسم من و دوست صمیمیم هم بود . شرطش هم این بود که چادر سر کنیم. تا اون موقع چادری نداشتم و حجابم هم نسبتا خوب بود اما اشکالاتی داشت.

با مادرم رفتیم و اولین چادرم رو دوختم ،یه چادر ملی بود . عاشق امام رضا علیه السلام بودم و به شوق دیدار ایشون چادرم رو سر کردم و راهی سفر شدیم. می تونم بگم بهترین سفر عمرم بود ، هم از لحاظ معنوی هم تفریحی خیلی عالی بود .

خلاصه

ادامه نوشته

دویست و شصتمین خاطره چی شد چادری شدم: وقتی اندازه ی چادر شدم

بسم الله الرحمن الرحیم

من تازه با وب چرا چادری شدم؟ آشنا شدم و خیلی خوشحالم از اینکه خاطرات  دوستان چادریم در یک جا جمع آوری شده .

تا حالا فکر می کردم فقط منم که جریان چادری شدنش یه جوری تقریبا خاص بوده ، در صورتی که اینجا دیدم چقدر خاطرات متنوعی از این جریان برای افراد مختلف وجود داشته

یادم میاد که مامان خودم چادری بود اما هر وقت بهش میگفتم مامان من چادر می خوام می گفت زوده برات! هنوز سنت کمه، بزرگتر که شدی، باشه. اما الان می بینم که کوچولوهایی  بودن تو وب که مامان و باباشون خاطراشون رو نوشتن و براتون فرستادند؛ فرشته های کوچیکی که 3 سالشونه و چادری هستن .

اما خاطره ی من:

 تو مدرسه در فعالیتهای پرورشی خیلی فعال بودم و

ادامه نوشته

دویست و پنجاه و نهمین خاطره چی شد چادری شدم: برای مامان باباهای آینده

تقدیم به مادرانی که امام خمینی (ره) با اعتماد بر امانتداری آنان فرمود سربازان من در گهواره اند و مادرانی که این چنینند تا ظهور

همه چیز از اون روزی شروع شد که زهرا آمده بود خانه ی ما صحبت از وبلاگ شد و او گفت راستی آن مطلب فرشته ی 90 سانتی درباره ی فاطمه زهراست؟ من گفتم اسمشو نگفتن تو چه کسی رو میگی؟ و زهرا برام توضیحاتی داد که منو با یک فرشته ی 90 سانتی دیگه یعنی فاطمه زهرا و مامان دغدغه مندش آشنا کرد. برای این خاطره خیلی پیگیری کردم، علاوه بر متن خاطره ، چند تا مصاحبه ی تلفنی و حضوری هم انجام دادم. امیدوارم این خاطره برای افرادی که فرزندانشان را برای یاوری امام زمان عجل الله می پسندند مفید واقع بشه. به امید رضایتش (عج)

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه بزرگترین آرزویم این بوده که
ادامه نوشته

دویست و پنجاه و هشتمین خاطره چی شد چادری شدم: یک مصاحبه در یک برنامه تلویزیونی

با سلام و عرض خسته نباشید خدمت شما دوستان عزیز.

از اینکه وقت خود را برای خواندن خاطره من صرف می کنید متشکرم.

من 13 سالمه و ان شاء الله هفته آینده 14 سالم میشه.

و اما خاطره من:

از بچگی عاشق چادر بودم.دوستام مواقعی که بازی می کردیم برای اجرا نقش مامان کفشای پاشنه بلند و دامن مامان هاشون رو می پوشیدند و ادعای بزرگی می کردند اما من هر وقت مامان میشدم چادر مادرم رو سر می کردم.

از همون بچگی عاشق امام حسین(ع) و اصحابش و امام رضا(ع) بودم.

حدودا 7 سالم بود که با پدر و مادرم به مشهد مقدس رفتیم.درسته بچه بودم ولی

ادامه نوشته

دویست و پنجاه و هفتمین خاطره چی شد چادری شدم: دیداری شیرین، آغازی دلنشین+ عکس

زمان جنگ بود؛ سال ۶۷. آن روز را با خبری که پدرم برایمان داشت آغاز کردیم. خبر این بود: تا یکی دو ساعت دیگر! آقای رئیس جمهور، آقای خامنه ای (حفظه الله)، قرار است برای بازدید کارخانه ما بیایند.

پدرم که هنوز هم در حسرت جنگیدن رو در رو با دشمن، و در آرزوی شهادت است مدیر عامل کارخانه ای بود که تجهیزات موشک ها را می ساختند. کارخانه ای در شهرک صنعتی کاوه که آن موقع ها تازه تأسیس بود. ما هم در مجتمعی که کنار کارخانه ساخته بودند زندگی می کردیم.

حالا این خبر می توانست چه ربطی به یک دختر ۵ ساله داشته باشد؟

چند وقت پیش

ادامه نوشته

دویست و پنجاه و ششمین خاطره ی چی شد چادری شدم: یک فرشته ی 90 سانتی+ عکس

سلام

من یک دختر سه ساله دارم که چادری شده نمیدونم چی شد که چادری شد از یک سالگی اعلام امادگی کرد که میخواد چادر سر کنه هنوز بلد نبود درست حرف بزنه دقیقا به خاطر دارم که گفت من چاقور میخوام...

منم دست به کار شدم به شب نکشیده سریع براش یه چادر تهیه کردم اونم از همون موقع چادری شد . اصلا بدون چادر از خونه بیرون نمیره . دو ساله بود که چادر مشکی خواست منم براش دوختم .

حالا

ادامه نوشته

دویست و پنجاه و پنجمین خاطره ی چی شد چادری شدم: دو سفر یک تصمیم

من توی یک خانواده مذهبی بزرگ شدم مادرم چادری بودن و دوست داشتن من هم چادر بپوشم یا حداقل حجابم بدون چادر مناسب باشه اما من چادرو دوست نداشتم. راستشو بخوایین عذاب وجدان داشتم چون حداقل خودم میدونستم که کار درست چیه اما جو دوستان، دانشگاه ،علاقه خودم به دیده شدن مانع از انتخاب درست میشد.

موهامو به سمت بالا می دادم تا مثلا کمتر بیرون بزارمش و عذاب وجدانم کمتر بشه اما ارایشمو تو خیابونم داشتم و...

با این حال و با وجود تمام اشتباهاتم نمازم رو هرگز ترک نکردم.

حدود 3 سال پیش بود که

ادامه نوشته

دویست و پنجاه و چهارمین خاطره ی چی شد چادری شدم: بهانه های چادری نشدن و دلایل چادری شدنم

تصمیم گرفتم یه تحول اساسی زندگیم رو براتون تعریف کنم

این که چی شد من... چادری شدم؟!!!

اول یکم از خودم و افکارم بگم:

من خیلی تنوع طلبم، تغییر رو دوست دارم، رنگهای شاد و لباسای عروسکی و ...

دوست دارم همیشه مرتب باشم...

درضمن یه کودک درون دارم که خیلی توی لباس پوشیدنم دخالت میکنه!!!!

قبلا هم

ادامه نوشته

دویست و پنجاه و دومین خاطره ی چی شد چادری شدم: همسرم برایم واسطه ی فیض الهی شد

وقتی خیلی سنم کم بود یه روز تحت تاثیر دخترای روستایی که برای مهمونی رفته بودیم حجاب گذاشتم. مامانم میگه چون هنوز خیلی تا سن تکلیف وقت داشتی بهت اصراری نداشتیم ولی شدید به روسری وابسته شده بودی.

یه بار هم یکی از همسایه ها که منو با چادر دیده بود با طعنه به مامانم گفته بود اینا احساسات بچگیه حالا باید ببینی بزرگم بشه علاقه داره!

تا نوجوونی بطور پراکنده تو مناسبت ها چادر سر میکردم. خیلی دوست داشتم  ولی انگار هنوز لایقش نبودم.

وقتی همسرجان  اومد خواستگاریم، بعد از چند جلسه که حرفامون جدی تر شد٬ یکبار بین حرفاش

ادامه نوشته

دویست و پنجاه و یکمین خاطره ی چی شد چادری شدم: جشن تکلیف


من درسن 8سالگی چادر پوشیدم .در کلاس سوم دبستان که درس می خواندم، همه ی دوستانم درکلاس چادر سر می کردند. در آن سال درمدرسه برای مان جشن تکلیف گرفتند.

درجشن تکلیف ما نیز نمایش بازی کردیم و من

ادامه نوشته

دویست و چهل و نهمین خاطره ی چی شد چادری شدم: آرامشش مایلم کرد

من كلاس چهارم بودم و هنوز چادر سر نمي كردم و خانم مدير، این را مي دانست .

يك روز خانم معلّم به ما گفت:قرار است براي اردو به حرم حضرت معصومه«س»برويم و ايشان به من تاكيد كردند كه با چادر به مدرسه بيايم. من هم چيزي نگفتم و به كار خودم ادامه دادم. چند دقيقه بعد خانم مدير من را صدا كرد تابه دفتر بروم. در دفتر چندتايي از معلّمان بودند؛خانم مدير روي صندلي اوّلي نشست و شروع به صحبت كردن كرد، كه چرا چادر سر نمي كني و...

خلاصه آن روز من ازدست خانم مدير ناراحت شدم و وقتي به خانه آمدم از لجوجي بسيارم به مادر و پدرم گفتم :من فردا به مدرسه نمي روم. بعد از كلي صحبت كردن با پدر ومادرم تصميم بر اين شد كه من فردا نه به مدرسه بروم و نه به اردو .


فرداي آن روز مادرم

ادامه نوشته

دویست و چهل و هشتمین خاطره ی چی شد چادری شدم: همچو نگینی درخشان

به نام خدایی که افریدگارمن است و به من دستور داده تا حجابم را رعایت کنم.

مادرم میگوید که من در سن 5 سالگی چادر سرنمی کردم در همین حال مادرم نیز  به من اصرار می کرد که چادر سرم کنم اما من گوش نمی کردم.

بعد مادرم گفت که دیگر من به تو نمی گویم  که چادر

ادامه نوشته

دویست و چهل و هفتمین خاطره ی چی شد چادری شدم: تشویق از خانواده تا حرم

  { به نام خالق هستی}                                                                                

  امام صادق (ع)فرمودند: حجاب زن برای طراوت وزیبایی اش مفید تر می باشد.

از آنجایی که من در خانواده ای مذهبی به دنیا امدم و در آن خانواده بزرگ شدم، از اعضای خانواده مانند: مادر، خاله و عمه و... آموختم که زن باید حجاب داشته باشد.

مهم فقط آموختن نیست بلکه علاقه هم باید داشته باشد. خلاصه من با تشویق بسیار فهمیدم که حجاب داشتن کاری بسیارخوب است.

من وقتی با چادر مشکی ام که در 5سالگی مادر بزرگ پدری ام برایم از کربلا آورد وارد حرم حضرت معصومه (س) می شدم

ادامه نوشته

دویست و چهل و ششمین خاطره ی چی شد چادری شدم: ای کاش پدرم بود و می دید

هرچی پدرم بهم میگفتن با چادر قشنگ میشی ، باوقار میشی، انگار بدتر لج می کردم. اصلا دیگه دلم نمی خواست هیچ جا سرش کنم...

نمیدونم چی شده بود که اصلا حرفای آدمای خوبی که خدا سر راهم قرار می داد رو نمی شنیدم...

***

من الان 22 سالمه و سه سال و نیمه که چادری شدم البته قبل از اونم سرم میکردم اما خیلی مصمم نبودم متاسفانه...

چادرم رو مدیون امام حسین علیه السلام هستم و البته خواهر بزگوارشون..

وقتی کتاب

ادامه نوشته

دویست و چهل و پنجمین خاطره ی چی شد چادری شدم: عروسکهایم چادری بودند

یادمه از 4-5 سالگی اصرار داشتم چادر سرم کنم. یه جوری هم رو می گرفتم که انگار 60 ساله چادر می پوشیدم. همیشه مادرم اون زمانو توصیف می کنه ...

هرچی مامانم می گفت هنوز کوچیکی لازم نیست چادر بپوشی گوشم بدهکار نبود.

حتی از همون کلاس اول یه چادر گل دار داشتم که با اون می رفتم مدرسه ...

دقیق یادم نیست ولی فکرکنم تقریبا 7 یا 8 سالم بود که

ادامه نوشته

دویست و چهل و دومین خاطره ی چی شد چادری شدم: دختر کوچولوی چادری من

7 ساله بودم. یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم که سعی میکردم همیشه مثل اون باشم وقتی چادر مشکیش رو سرش میکرد اونقده دوست داشتنی تر میشد که آرزوم بود یه روز مثل خواهرم چادری باشم چون فکر میکردم دخترا احترام شون ، عزت و بزرگی شون، وقار شون به حجاب و چادریه که سر میکنن

برا همین به مامانم گفتم مامان جون دوست دارم چادر داشته باشم

اولاش مامان می گفت هنوز زوده چادر میپیچه دور پات میخوری زمین، بزار وقتی بزرگتر شدی خودم برات یه چادر میدوزم

از اونجایی که دختر لجباز و یکدنده ای بودم،

ادامه نوشته

دویست و چهلمین خاطره ی چی شد چادری شدم: از شوق کودکی تا زندگی در جوانی

یه شب بارونی بود و من خونه مادربزرگم بودم و داشتم مشق می نوشتم ، اون موقع کلاس دوم ابتدایی بودم، مادربزرگ دوستم اومد اونجا. یه قواره چادر مشکی ام همراهش بود ، نشون مادربزرگم داد گفت اینو اوردم دخترت برای نوه ام چادر بدوزه، مادربزرگم گفت خوب نوه ات رو هم می اوردی اندازه اش رو بگیره!

مادربزرگ دوستم به من اشاره کرد گفت هم قد و قواره ی نوه شماست رو سر همین اندازه بگیر، من بلند شدم  عمه پارچه چادر رو گذاشت روی سرم اندازه گرفت و برید ، همون موقع

ادامه نوشته

دویست و سی و نهمین خاطره ی چی شد چادری شدم: من به زور چادری شدم!

تا جایی که یادم هست به زور چادری شدم! خیلی خیلی به زور ... !

خاطرم هست از اول ابتدایی با خواهرم مدرسه که می رفتیم، او از من بزرگتر بود و چادر سر می کرد و من همیشه حسرتش را می خوردم. از تابستان سال دوم شروع کردم خواهش و تمنا که من هم چادر می خواهم. اما چون از نظر مادرم هنوز خیلی کوچک بودم و توانایی جمع و جور کردن چادر را نداشتم مدام وعده می دادند که باشد برای بعد از سن تکلیف!

مدرسه ها باز شد و علی رغم تمام تلاش هایم خبری از چادر نشد!

یک شب

ادامه نوشته

دویست و سی و هشتمین خاطره ی چی شد چادری شدم: تدبیرهای مادرم

بسم الله الرحمن الرحیم

مثل خیلی دیگه از چادری ها توی یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم ولی فرق من با بقیه شاید تو این بود که تک دختر بودم و همیشه از بچگی یادمه روزها کلی با مادم حرف می زدم

در واقع چون خواهری نداشتم که با هم بازی کنیم و توی کوچه هم نمیرفتم برای بازی معمولا یا خودم با خودم بازی میکردم یا با مادرم حرف میزدم به خاطر همین میشه گفت با هم دوست بودیم و مادرم همیشه برام مثل یک دوست و راهنمای امین بود که این توی تربیت بچه خیلی مهمه اینکه مادر برای بچه اش از خدا بگه از اهمیت حجاب و دلیلش، از نماز و دلیلش و...، اینا خیلی مهمه

من قبل از اینکه به سن تکلیف برسم وقتی میخواستیم بریم بیرون چادر سرم می کردم یادمه اولین باری که چادر پوشیدم، خاله ام و دختر خاله هام کلی ازم تعریف کردن  و من کلی کیف کردم.

ولییییییی وقتی میرفتیم توی مهمونی چون فوق العاده شیطون بودم و

ادامه نوشته

دویست و سی و ششمین خاطره ی چی شد چادری شدم: تحقیق کردم و عاشق شدم

سلام
 
منم چند وقته با وبلاگ شما اشنا شدم و صد البته از بخش نظرات وبلاگ تو فقط لیلی باش این اشنایی بیشتر شد و بالاخره امروز تصمیم گرفتم خاطره چادری شدنم ر و بنویسم

سالروز روز عفاف و حجاب هم مبارک

پدر و مادرم مذهبی خیلی شدید نبودن ولی نماز و قرآن و روزه شون سرجاش بود و حجاب ما هم در حد مانتو و روسری کامل  بود. پدرم چادر دوست نداشت و مادرم هم میگفت تو جوونی که چادر سر میکردم به خاطر قد بلند و باریکم بیشتر جلب توجه میکردم و خلاصه چادرش رو برداشته بود.

من هم در درونم چادر رو دوست داشتم و به همه چادری ها ا حترام میزاشتم  ولی به خاطر نظر والدینم اصلا بهش فکر نمیکردم  فقط هر وقت مسجد یا زیارت یا قبرستان می رفتیم من و مادرم چادر سر می کردیم و البته روزهای تاسوعا و عاشورا  هم همینطور

تو دوران راهنمایی

ادامه نوشته

دویست و سی و پنجمین خاطره ی چی شد چادری شدم: ذکر عشاقت مرا عاشق نمود

شاید چادری شدن  هیچ ربطی به انتخابات! نداشته باشد ولی چادری شدن من از همان روزهای تبلیغات نامزد ها کلید خورد.
حتما می پرسید چطور؟

من رای اولی بودم و برای اینکه موفق شوم به اصلح رای دهم خیلی تحقیق می کردم، از این سایت به اون وبلاگ میرفتم و می اومدم. چون وظیفه ی خودم میدونستم که اصلح رو پیدا کنم.

این که چی شد و به چه کسی رای دادم بماند ولی توی گیر و دار همین تحقیقات بودم که وبلاگ سیاسی دخترخانومی رو پیدا کردم که یه وبلاگ دیگه هم در مورد چادر داشت.

خلاصه انتخابات تموم شد. به آن کسی که او را اصلح می دانستم رای دادم.فدای سرش که رای نیاورد.

بعد از انتخابات

ادامه نوشته

دویست و سی و یکمین خاطره ی چی شد چادری شدم: یک جمله و یک تلنگر

سلام

من از اول چادر را دوست داشتم ولی شروعش برایم سخت بود تا اینکه در مدرسه ای مذهبی نامم را نوشتند و آن جا شروع چادر گذاری من بود و وجود دوستان خوب انگیزه ای برای ادامه آن

اما به مرور گذاشتن چادر در بعضی مکانها و موقعیت ها برایم سخت نمود لذا دوگانه شدم گاهی با چادر گاهی بدون چادر و همیشه این دوگانگی اذیتم می کرد برای خودم توجیه میکردم که چون یک پزشکم با حجاب کامل بدون چادر می توانم تبلیغی برای حجاب باشم و سختی چادر گذاشتن بعد از بچه دار شدنم و نیز در محیط کارم هم بر آن مزید شد با این حال دغدغه ای باعث می شد نتوانم برای همیشه از چادر دل بکنم

 این دغدغه کافی بود تا لطف خاص خدا شاملم شود و آن اتفاق خاص:

ادامه نوشته

دویست و سی امین خاطره ی چی شد چادری شدم: کی خادم الشهدا تره؟

خواهرم چادری بود اما من نه! تیپ اسپرت می زدم موهام رو عجق وجق درست نمی کردم؛ یک ور می زدم و اینطوری نبود که همه اش بیرون باشه، مانتوم تنگ و کوتاه بود و اگر آستینم بالا می رفت مقید نبودم مراقبش باشم ، از چادر که اصلا خوشم نمی آمد

به دوستانم می گفتم من اگر دانشگاه برم یا ازدواج کنم یا سرکار برم برای هیچ چیزی هیچ وقت چادر سرم نمی کنم.

در مراسم افتتاحیه ی جدیدالورودی های دانشگاه

ادامه نوشته

دویست و بیست و هفتمین خاطره ی چی شد چادری شدم: از شوق بهشت تا شوق صاحبش

یادم می آید دوران راهنمایی یک معلم قرآن و دینی داشتیم که همیشه دعاگویشان هستیم. ایشان در به مسیر آوردن ما برای حرکت به سمت خدا سهم زیادی دارند.

یادم هست آنقدر زیبا از خدا و بهشت و زیبایی های آن برای ما صحبت کرده بود که با وجود سن کم ، من و یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم یک سری کارهای پسندیده را شروع کنیم. یکی از آن کارها انتخاب پوشش چادر بود. چون فکر می کردیم اینطوری به خدا و بهشت زیبایش نزدیکتر می شویم

وقتی تصمیمان را با خانواده در میان گذاشتیم آنها برای ما چادر تهیه نکردند شاید به خاطر

ادامه نوشته

دویست و بیست و پنجمین خاطره ی چی شد چادری شدم: وقتی گناه بودن "بی حجابی" برایم جا افتاد

چادر؟ تا 14 سالگی حتی حجاب را هم رعایت نمی کردم، موهایم را بالا می بستم و مقنعه ام را بالا می بردم. مانتوهایم بالای زانو بود و شلوار کوتاه می پوشیدم. حتی در مدرسه موهای هم کلاسی هایم را خودم درست می کردم!

مادر و خواهرم خیلی به من می گفتند: پریسا موهات رو بزار تو! اینجوری لباس نپوش! اما من بدتر لج می کردم، با دوستان بدحجابم که می گشتم بیشتر تشویق به بدحجابی می شدم.

تا اینکه همان روزها درباره ی

ادامه نوشته

دویست و بیست و چهارمین خاطره ی چی شد چادری شدم: خاطره یک دختر خانم کلاس پنجمی

5يا 6 سالم بود كه يك چادر عربي داشتم و گاه گاهی این چادر رو سرم می کردم وقتی به سن تكليف رسیدم خيلي به چادر علاقه نداشتم اما موهام رو هم بيرون نمي گذاشتم و بدحجاب نبودم

بزرگ تر كه شدم مادرم فوايد چادر را برايم گفت مثلا  گفت: زن موجود لطيفي است براي اين كه از اين لطيفي كسي سوء استفاده نكند بايد حجاب داشته باشد و چادر بهترين حجاب است...

من هم قبول کردم و فقط موقع مدرسه رفتن چادر سر نمي كردم

داشتم به چادر عادت می کردم وقتی كلاس چهارم بودم

ادامه نوشته