صدمین خاطره چی شد چادری شدم: وقتی تو مهمی نه تحسین یا ملامت دیگران
ببخشید دیر اومدم
من دو سال پیش چادری شدم
با یه اتفاق ساده و معمولی...
من
تو دبیرستان اسما بسیجی بودم اما روز تقدیر از بسیجی ها هیچ اسمی از من
برده نشد خیلیییییییییییییییییییییییی ناراحت شدم!(چقدر کوچیک بودم!
)
اما خدا یه دستی به سرم کشید و موقع نماز با خودم گفتم : ای... بدبخت باختی....بسیجی واقعی شهید گمنام هست که هیچ اسمی ازش برده نمیشه و ...
خلاصه داغون شدم و....
(تو پرانتز بایدبگم کلا چند وقتی بود که به فکر وضع پوششم افتاده بودم و مخصوصا استادی که براش احترامم زیادی قائل بودم غیر مستقیم منو به چادر تشویق میکرد اماهنوز مردد بودم اخه راستش از واکنش دیگران نگران بودم)
شاید بی دلیل شاید با دلیل فردای روزی که اون اتفاق افتاد با چادر رفتم مدرسه و - حتی با وجود واکنش های مختلف اطرافیان - تا الان از سرم نیفتاده.
راستش اولا زیاد برام فرقی نداشت بودن و نبودن چادر!
اما الان عاشقشم.... (مثل بسیج که الان عاشقشم...)
خداروشکر برای این نعمت بزرگ وعزیز
یادگاری مادر....
یازهرا
فدایی ارسال با کامنت
..................................
لینکهای مرتبط:
خیلی مرتبط و بسیار زیبا: چشمای تو برام مهمه
شما هم دعوتید: دعوت نامه ی اولین فراخوان وبلاگی من و چادرم با موضوع " چی شد چادری شدم؟"
خاطره های شرکت یافته در این فراخوان تا این لحظه
خادم الزهراهای این طرح : لیست خادمان افتخاری اولین فراخوان من و چادرم تا این لحظه
اگه شما هم چادر رو به عنوان پوشش انتخاب کردید یا از چادر خاطره ی جالبی دارید لطفا همین الان خاطره تونو بفرستید و به همراهان این فراخوان وبلاگی بپیوندید
لبخند رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها نصیبتون
تقدیم به امام رئوفم! حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که برای نعمت چادرم او واسطه ی فیض شد برای دخترکی که بسیار امید به مهربانی اش بسته بود و بسته است.