به نام خدای مهربونیها

می خوام از سال 83 بگم از خاطرات 18 سالگی ام؛ از اون روزا که همیشه شاکی بودم، بنده ی خوبی براش نبودم، همیشه باهاش دعوا می کردم، سرهر موضوعی بهانه گیری می کردم تا یه جوری از زیر بندگیش در برم تا وقتی که نوبت به رسیدن به هدفم یعنی دانشگاه که همه آرزوم بود و براش خیلی تلاش کرده بودم رسید.

وقتی اسممو تو روزنامه ندیدم وارفتم.

اومدم خونه و ازشدت ناراحتی نعره می کشیدم غافل ازینکه اسم من در ذخیره ها بود و دانشگاه مشهد قبول شده بودم ولی چون دیر فهمیدم از اونجا هم محروم شدم.

خلاصه قبول نشدن من همان و باز شدن در رحمت خدا برویم همان(همونجا بود که به این حکمت قشنگ خدا پی بردم که اگر خداوند چیزیو تو دنیا ازت بگیره یه چیز خیلی خیلی بهتر بجاش بهت می ده.)

یه روز که توی خونه بودم نوری را در قلبم حس کردم. نه اینکه یک نور مادی باشه که به چشم دیده بشه .اون نور همون لبخند رضایت خدا بود که توی وجودم حسش کردم یا بهتر بگم کشفش کردم

من به این معتقدم همه ی ما یه جور نظر کرده ی خداییم به تعبیر قرآن، خداوند خودش می فرماید ادعونی استجب لکم این نشون دهنده ی اینه که منتظرماست فقط اونی برنده ست که این دعوت رو لبیک بگه و این دو روزه ی دنیا رو قدر بدونه و از فرصتش نهایت استفاده رو بکنه.

وجودم دگرگون شد. درعجب بودم. تاکم کم با همین نور ارتباط برقرار کردم و همین نور میزان اعمال خوب و بدم رو توی دلم مشخص می کرد. یعنی هر وقت کار بدی می کردم این نور توی قلبم کمرنگ می شد و هر وقت اعمالم خوب بود پررنگ!

همچنان بی چادر بودم برای رفتن به بیرون آرایش می کردم. اونجا بود که جنگ بین حق و باطل درونم شعله ور شد ،هم دوست داشتم خوش صورت باشم و هم خوش سیرت. تا اینکه یه دوست به کمکم اومد که همینجا از صمیم قلب براش آرزوی عاقبت بخیری می کنم.

واقعا از طرف خدا مامور بود تا منو نجات بده. هر روز منو با حرفاش با خدا بیشتر آشنا می کرد. او زندگی رو از نگاه یه بنده ی مومن واقعی به من نشون داد...

البته اینم بگم با مرگ یکی از عزیزام به گلزار شهدا راه پیدا کردم و اونجا با یه مادر شهید آشنا شدم که یکی از وسیله ها هم ایشون بودن.

آن عزیز عموی من بود و 21 سال سن داشت و چون خیلی جوون بود مرگش برای من غیر منتظره و باور نکردنی بود. با یکی از دوستان صمیمی تا یکسال هر پنجشنبه به بهشت زهرا می رفتیم و عجیب اینکه دوستم می گفت تو هوای قطعه های عادی نفس کشیدن براش سخته. می گفت قطعه شهدا هم بریم و ما با اون تیپ های غیر مذهبی پامون به قطعه ی شهدا باز شد.

و همان جا با اون مادر شهید اشنا شدم مادر شهید بهرام انزلچی که مزار فرزند شهیدشون درست کنار مزار شهید گمنامی بود که دوستم گفت خوابش رو دیده که گفته اسمش علیه واهل خوزستانه و پدر مادرشم کشته شدن.مادر شهید انزلچی از خاطرات فرزند عزیزش چه قبل از شهادت چه بعدش و ارتباطشون با این دنیا و آدمهاش می گفت که اتفاقا اینم یکی از عامل های تکون خوردن من بود

نمی دونم باید این حرف رو بزنم یا نه؟ اصلا نمی دونم باور می کنید یا نه؟ چون این حرفا دلیه از دل میاد فقط و فقط هم به دل می شینه بعضی وقتها از طریق خواب پیامهایی از جانب خداوند دریافت می کردم که یکیش چادر بود.

اون روزا بهبوهه ی چادری شدنم بود، همه غرمی زدن، می گفتن جو گیر شدی و ازین حرفای دلسرد کننده... یه شب توی خواب و بیداری حضرت زهرا رو باچادر نماز خودم توی خونمون با چشمهای خودم دیدم که توی خونه فقط راه می رفت و از راه قلبی باهام حرف می زد . بهم گفت نگران نباش من باهاتم و مراقبت هستم!

روز اول چادری شدنم رو دقیق یادم نمیاد ولی یادمه یه مانتو خریده بودم که خیلی کوتاه بود ومن وقتی می پوشیدمش عذاب وجدان داشتم اما چون اونو گرون گرفته بودم دلم نمیومد بذارمش کنار و دیگه نپوشمش (چون اون موقع هنوز چادری نشده بودم و برای شروع می خواستم از مانتو ی بلند و یکم گشادتر استفاده کنم)

خلاصه یه شب که عروسی یکی از فامیلای نزدیکمون بود و هنوز کسی نمی دونست که من متحول شدم اون مانتو رو پوشیدم و رفتم. از خواست خدا و در کمال تعجب و حیرت، اون مانتو رو یه نفر از رختکن سالن دزید ازم. اینم یکی از عشقبازیهایی بود که خدا با من می کرد.

ولی یه چیز دیگه یادمه که برای خریدن چادر چه مکافاتی کشیده بودم چون تا قبل از اون فقط شبای احیا یا ختم چادر مامانمو می پوشیدم بخاطر همون برای خریدن پارچه ی چادری پدر مادرم میگفتن این جوه و نمی پوشی. کلی براشون فک زدم تا راضیشون کردم که بهم پول بدن برای خریدش که یادمه قیمتش شد 12000 تومن. خیلی حال قشنگی داشتم موقع خرید و تا چند ماه اول که اونو می پوشیدم نمی تونستم جمع و جورش کنم. برای بقیه خنده دار بود ولی برای خودم لذت بخش!!!!!!!!!

خیلی روزای قشنگی بود در واقع دو سال پشت کنکور مثل دو سال سربازی بود که کاملا آماده شدم برای راه پر فراز و نشیب زندگی و جنگ با شیطان و همین دوسال استارتی شد برای پیشرفت من در راه خدا .

به لطف و کرم خودش حافظ قرآن کریم شدم و در رشته ی علوم و معارف قرآنی در حال تحصیل هستم و از اهداف بلند مدتم اینه که به یاری خودش بتونم در این راه بمونم و تحصیل و تدریس کنم انشاءالله

اسم خاطره رو با همین اسمی که براتون فرستادم بزارید: هدیه ی الهی مادرم حضرت زهرا (س) ، من ارادت خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی... خاصی به حضرت زهرا دارم به خاطر همین ایشونو مادر واقعی نه خودم بلکه همه ی آدمها می دونم.

شاید باورتون نشه ولی ایشونو تو مجلس خواستگاریم به عنوان مادر واقعی واقعیم حس کردم و همه چیزو با عشق و با تمام وجود به خودشون سپردم و همه چیز باخوبی پیش رفت و درست شد...

اجرکم عند الله  

امیدوارم در راه زیبایی که قدم برمی دارین ثابت قدم و استوار باشین و نیتتون هیچوقت خدشه دار نشه ان شاء الله

یاس کبود ارسال با ایمیل

..................................

لینکهای مرتبط:

شما هم دعوتید: دعوت نامه ی اولین فراخوان وبلاگی من و چادرم با موضوع " چی شد چادری شدم؟"

خاطره های شرکت یافته در این فراخوان تا این لحظه

خادم الزهراهای این طرح : لیست خادمان افتخاری اولین فراخوان من و چادرم تا این لحظه

اطلاعیه: کتاب مجموعه خاطرات چی شد چادری شدم منتشر شد

اگه شما هم چادر رو به عنوان پوشش انتخاب کردید یا از چادر خاطره ی جالبی دارید لطفا همین الان خاطره تونو بفرستید و به همراهان این فراخوان وبلاگی بپیوندید

لبخند رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها نصیبتون