نودمین خاطره چی شد چادری شدم: عزیز مادر زیباترین بمان

سلام دوستان

من از وقتی یادم میاد با چادر بودم مادرم اینگونه بزرگمان کرد وبزرگترین لطف مادرانه را در حقم کرد و چادر را با طعم مهر و محبت مادرانه اش بر سرم گذاشت نه به اجبار .

اکنون منم و دختری که دوست دارم برایش همانند مادرم، مادری کنم و آرزویم اینست برای دخترم مادری باشم همچون مادر خودم

دعایم کنید در مادر بودن موفق باشم

این مطلب را برای دخترم به خاطر چادر سیاه کوچکش نوشته ام:

در این 5 سال هیچگاه به تو نگفتم چادر بپوش بلکه تو

ادامه نوشته

هشتادمین خاطره چی شد چادری شدم: نامه ای از شهید علم الهدی

سلام

محیط خانوادگی ما طوری بود که اجباری برای چادری بودن من وجود نداشت و تقریبا آزاد بودم.

توی دانشگاه هم ظاهری خوب ولی بدون چادر داشتم تا اینکه به ترم آخر رسیدم ...

خیلی دلم می خواست برای آخرین بار به سفر راهیان نور که بسیج دانشگاه ترتیب داده بود بروم اما از آنجا که سال قبل هم به این سفر رفته بودم و اولویت با افرادی بود که سفر اولشان بود، محدودیت ثبت نام داشتم اما خدا خواست و آن سال هم به سعادت سفر به کربلای ایران را عنایت کردند...

سفر خاصی بود و حالات عجیبی داشتم که در سفرهای گذشته این حالتها را نداشتم؛ در هویزه احساس عجیبی به شخصیت عمیق و استوار شهید علم الهدی پیدا کرده بودم. در طول مسیر راوی برای ما از نامه ای گفته بود که شهید علم الهدی برای خواهر خودش نوشته بود و ایشان را به حجاب سفارش کرده بود ولی این نوشته در دسترس ما نبود و...

سفر

ادامه نوشته